تبليغاتX
روزنوشته های حامدرحمتی
87/02/23
شعر
 

 

 

 

به زندگاني مي خنديدم مي دانستم كه در اين بازيگر خانه بزرگ دنيا 

هر كسي يك جور بازي مي كند تا هنگام مرگش فرا برسد.(صادق هدايت)

 

.

.

.

 

کادوی تولدم را میان نارنج های درشت بگذار

عکس های ازدواجمان را به حرارت شومینه بسپار  

چرا که وقف آتش است.

اسب های شاهنامه را فرا بخوان

می خواهم به جایی بروم که هرگز نبوده ام 

 

این روزها

 بوی موهایت به ذرات هوا که می چسبد

تصور تازه ای از زمستان

و برف روب های روی بام ندارم  

شرط می بندم

برای تزئین این جعبه روز ها وقت گذاشته ای

شاید ماه ها...     

محتویات جعبه ارتباط مرموزی با روبان های جعبه دارد

روبان های جعبه ارتباط مرموزی با محتویات جعبه دارد     

تا دقایقی دیگر صدای انفجار خیابان را غافلگیر می کند

شیشه ها از قاب پنجره پائین می آیند

و کودکان از لیسیدن بستنی منصرف می شوند  

 

کادوی تولدم را خوب تماشا می کنم

روبان های سفید و قرمز را

زیبائی این جعبه با تابش عمودی آفتاب

لایه های شاداب نور را گمراه می کند

برای همین قبل از این خواب سنگین

این جعبه چند ضلعی را به اتاق خواب تشبیه می کنم  

و صراحت شب را به لباس های خواب شرح می دهم  

اما پنکه روی بسترمان را چگونه بچرخانم، چگونه بچرخانم زبانم را

وقتی نارنج ها لبخند می زنند

و بوی عکس های ازدواجمان، از دودکش شومینه

با پرنده های مهاجر رهسپار می شوند به شهري دور

اسب های شاهنامه یالهای بلندشان را

در آسمان رها می کنند

و مرا می برند به جایی که هرگز نبوده ام

 

تا دقایقی دیگر...

تا دقایقی دیگر...

شمع های روی کیک را فوت می کنم

مرگ یک قدم نزدیک می آید. 

 

 

این شعر را در سایت جن و پری بخوانید

+ حامدرحمتی
87/02/22
با عشق در حوالي فاجعه به روايت تيراژه هاي كوهستان
 

 

چهارمين ياد بود حسين منزوي

عكس:محمد حسين صادقي  

 

گزارش چهارمین سالگرد حسین منزوی  

.

.

.

 .

 

از فقدان غزل سرای ایرانی زنده یاد حسین منزوی چهارسال می گذرد انگار از مرگ او سالها می گذرد ادبیات ایران همواره به ذات هنری او مدیون است شاعری که اهالي هنر او را بانام عشق می شناسند شاعری که مزارش در دور افتاده ترین نقطه ی جهان است شاعری که خیال خام پلنگش به ماه پنجول می کشد و براده های نقره غزل هایش را در خاطره ها خاطره انگیز می کند شاعری که از نارفیقان واهمه ای نداشته و نخواهد داشت زیرا در سایه ی پدر آرامیده است و غزل واره هایش خاک را زمین گیرکرده است تا دوباره از قعر خاک جوانه بزند.

به بهانه ي چهارمين سال در گذشت حسين منزوي برنامه اي در سهرودي زنجان برگزار شد شايان ذكر است در اين برنامه دوستان بسياري از شهرهاي نزديك براي تداعي خاطراتشان به زنجان آمده بودند در اين جلسه سالن كوچك سهرودي  لبالب از جمعيت بود و بسياري از علاقمندان به منزوي سر پا ايستاده بودند به طوريكه بيرون سالن مملو از جمعيت بود و همين مسئله براي ما كه عاشقانه منزوي را دوست مي داريم جاي خوشحالي داشت زيرا عادت ديرينه ما نشان دادن مهمان است. از طرفي مهمان برجسته اين برنامه محمد علي بهمني بعد از ايراد سخنان خود و اعترافات دوست داشتني اش  حاضرين را به وجد آورد و بعد از ايشان شعر خواني صورت گرفت، و استاد هوشنگ جعفري به نمايندگي از شاعران ترك براي قرائت شعرشان به روي سن تشريف بردند كه به اقتضاي سخنان مديریت ارشاد يك درگيري كوچك كلامي بين اين شاعر  و جناب ديني صورت پذيرفت كه براي خود من يا خيلي ها جالب نبود و بايد به جناب ديني مديريت محترم استان خرده گرفت به خاطر چنين كلامي كه بدون انديشه به زبان آوردند،نا گفته نماند تا زماني كه حسين منزوي زنده بود انگار مرده بود وقتي مرد انگار زنده شد و جالب تر اين كه دوستان به نقل خاطره وقت خود را صرف مي كردند تا چيزي گفته باشند تا بي نصيب به درون جمعيت باز نگردند متاسفانه در مملكت گل و بلبل كه همه به نوعي اذعان به كمال مي كنند بيشتر حاضرين موبايل هاي خود را خاموش نكرده بودند و عدم هماهنگي بين مجري و انبوه یاداشت هایی که به میز ایشان مشت می کوبیدند،به راحتي به همين راحتي مي شد احساس كرد كه حاضرين را عصبي كرده اند خب بايد پذيرفت مجري بدون تمرين و بدون مطالعه در چنين جمعي تصميم گرفته آبروي خريده را بفروشد بالاخره همانطور كه مي دانيد اين برنامه را بسياري از خبرگزاري ها و متصديان فرهنگ انعكاس داده بودند و براي چنين برنامه اي يك مجري شش دانگ و باهوش لازم بود كه بتواند در موقعيت هاي مختلف جلسه را از يكنواختي نجات دهد اما دريغ و هزاران دريغ كه اين مجري محترم غزل هاي بينوا منزوي را با غلط وزني مي خواند و تپق هاي متوالي و لكنت هاي پي در پي او ما را از شدت بغض سر جايمان ميخ مي كرد تو گويي در دهانه يك آتشفشان ايستاده اي و براي اين كه ديگران را فريب دهي به فكر روشن كردن سيگارت باشي آري حسين جان به همين سادگي مرده اي اما در اين ميان"رهروان عشق چقدر از تو بيگانه رو بر مي گردانند" و ادعا مي كنند كه با تو رفيق گرمابه و گلستان بوده اند حسين، آخ حسين بميرد مادرت بميرد.

دوستان از ادامه ماجرا غافل نشويم كه به جاهاي ديدني نزديك مي شويم در خبرگزاري ايسنا آمده است در ساعتي معین جمعي از فرهيختگان استان بر مزار منزوي حاضر خواهند شد و جالب اين كه همه در سالن سهرودي به فكر آنند كه خودي نشان دهند و عرض اندام كنند البته اگر عضله اي داشته باشند بعد از شعر خواني استاد جعفري كه به نمايندگي از شاعران ترك به بالاي سن رفته بود اين بار حضور علي خان كريمي براي همه ما جالب بود چطور مي شود... مهمانان قزويني مثل عباس عطش آب دارند اگر... اگر فكر كودكان بگذارد و از طرفي ديگر علي خان مثل شير در مركز سن حاضر مي شود و بدون در نظر گرفتن مهمان ها بيشتر مهمانان را كه زبان تركي را متوجه نمي شوند به سه غزل تركي مهمان مي كند، عجب مگر امكان دارد (خوب تعجب نكنيد اين يك فيلم تخيلي نيست شما گزارش بزرگداشت منزوي را مي خوانيد بعد از چهارسال كه او زنده است... ببخشيد مرده است) 

بگذريم از گناهان اين بينوا دستور از مقامات بالاست و بعد اين كه مجري محترم نام مهماناني را كه به همراه جناب بهمني تشريف آورده اند اشتباه مي خواند چه انتظاري داريد در صورتي كه نام شاعر به صورت مكتوب چند بار به وي هديه شده است بگذريم.

خب آقائي كه ايشان باشند وقتي در اجراي برنامه داخلي استان مشكل دارند و تن صداي ايشان به درد لالائي خواندن براي خواب كودكان مناسب مي باشد شما چه انتظاري داريد... بگذريم دستور از مقامات بالاست حالا جناب مجري براي آن كه كمي روي ايراداتش سر پوش بگذارد كه اصلا قابل بخشش نيست خيلي حق به جناب صدايش را در غبغب مي اندازد و با ژستي كه گرفته است از مسولان يعني مقامات بالا مي خواهد تنديس منزوي را حومه شهر نصب كنند و حداقل كوچه اي را به نام منزوي خدا بيامرز كه زنده است نام نهند تعجب نكنيد شما وقتي به رستوراني در بالاي شهر براي صرف غذاي مورد علاقه ي خود مي رويد و پيراهن تازه خود را پوشيده ايد و عطر مورد علاقه همسرتان را هم زده ايد در يك چشم به هم زدن گارسن سوپ را روي پيراهن شما مي ريزد بگوئيد چه حالي به شما دست مي دهد خوب ما هم در  اين كشور گل و بلبل گارسن هاي ادبيات داريم كه از زرنگي و كم دانشي خودشان را به آن راه زده اند در صورتي كه اثري هم منتشر نكرده اند كه ما تكليف خودمان را با خودمان روشن كنيم ... باز هم بگذريم

خب... از مهمانان قزويني سروران ما كه چشم مجلس هستند و در انتظارند كه عباس عطش آنها را سيراب كند يعني آقاي مجري چند نفر از اين مهمانان را كه چشم مجلس هستند" براي قرائت شعر دعوت كند اگر يادتان نرفته باشد عرض كردم شما در حال تماشاي يك فيلم تخيلي هستيد اين بار عباس فرزند نا خلف ادبيات در كمال غرور فراموش مي كند و غرق توهمات خود مي شود اگر بهمني مهربان پيش من نشسته خوب منم كم از بهمني ندارم دارم ندارم دارم ندارم دارم ندارم.

بگذريم... حالا نوبت آقاي خليل جوادي است كه هفت خان رستم را هشت بار فتح كرده است و با آن صداي دوست داشتني ما را با گنده لات هاي ادبيات زنجان ببخشيد با گنده لات هاي زنجان آشنا مي كند محض احتياط اين اسامي شگفتي ساز را براي شما تكرار مي كنم تا در زندگي خود حداقل با مشاهير زنجان آشنا شويد(اکبر لامپا"علی سرتیپ"...) البته ناگفته نماند جناب جوادي ترانه سرايي قابل احترامي ست و با دانش والاي خود مي توانست ترانه هاي منزوي را بررسي نمايد ولي ما به اشتباه با گنده لات هاي زنجان آشنا مي شويم بگذريم... هادي وحيدي عزيز براي قرائت شعر و يادداشت به بالاي سن مي رود و تا حدودي ما را متقاعد مي كند نه بابا! در اين فيلم او به عنوان نقش اول ظاهر مي شود و تا قسمتي ابري گند كارهاي جناب مجري را كه باعث مباهات زنجاني هاست در نظر قزويني ها كه چشم مجلس هستند كمي كم رنگ مي نمايد...بگذريم  اين بار نوبت غلام رضاي طريقي ست كه به روي سن برود و بعد از سخنراني ايشان به ادامه اين فيلم تخيلي بپردازيم  غلام رضاي عزيز  تنها كسي بود كه علمي به مسئله نگاه مي كند و ما اهالي ادبيات كه سالها دلتنگ او هستيم تا او را ببينيم "حضار را براي دقايقي دلگرم مي كند كه دمش گرم و سرش خوش باد.

در  ادامه جلسه خانم سليماني كه ظاهرا از مديريت انجمن اشراق پاهايش را كنار كشيده است و به صورت مكتوب هم اعلام كرده است باز هم خوشبختانه او را جزو هيئت مديره خطاب مي كنند خدا شانس دهد بگذريم ... در حالي كه ما از ترس قزويني ها همچنان به صندلي ها چسبيده ايم  مگر آن كه سرود ملي پخش شود بگذريم....در قسمت هاي پاياني فيلم هستیم كه ناگهان جناب بازرگان، مهندس بازرگان از راه رسيد بالاخره او به گند كارهاي جناب مجري پي برده بود و مي خواست اين غائله خطرناك را كه به سود هيچ كس نيست خاتمه دهد البته تا حدودي موفق شد در صورتي كه انتظار مي رفت هادي  وحيدي و علي رضا بازرگان بيشتر بگويند زيرا در دوره اي كه منزوي در اوج بود اين دو نام كم برای منزوي زحمت نكشیدندما به صحبت هاي كوتاه اين بزرگوران بسنده مي كنيم تا تاريخ گوياي اين حقايق باشد و بس. سرتان را درد نياورم با كمي حذف و اضافه چهارمين سالگرد منزوي به پايان رسيد در صورتي كه او زنده است و ما هم به افتخار او از جا بر مي خيزيم.

 

 

 

 

+ حامدرحمتی
87/01/15
گفتگويي با ميرزا آقا عسگري پيرامون شعر مهاجرت
 

 

           

 

حامد رحمتی : «فردا اولین روز دنیاست» در سال ١٣٥٤ منتشر شد اما در دهه‌ی شصت توانستید خودتان را به عنوان شاعری تمام‌عیار و حرفهای مطرح كنید در كنار شاعرانی چون شمس لنگرودی و سید علی صالحی... که با شما هم دوره بودند . آیا قبول دارید در طی آن سالها شعر شاملو تأثیرات محسوسی بر شعر شما و دیگر شاعران داشته است؟

 

 

میرزا آقا عسگری مانی : مسلما ً شعر دیگران بر من و بر ما تأثیر داشته است. از نظر زمانی، ما فرزندان آنها بودیم.  از نظر ادبی هم. ما جوانان سی چهل سال پیش، شعر امروز ایران را با شعر و نظرهای آنان شناختیم. آنها هم از پیشینیان‌شان آموخته بودند و در آغاز تحت تأثیر نسلهای قبل از خود بودند . آنها در آغاز الگوی ما بودند. این، طبیعت بشر است. شما یک شاعر یا نویسنده را به من نشان بدهید که در آغاز کارش از شاعران و نویسندگان دیگر تأثیر و الهام نگرفته باشد. اما گذشت زمان، گسترش یافتن دید و تجربه، عمیقتر شدن آگاهی، و شناخت بیشتر ادبیات و زبان، به‌تدریج هر شاعر و نویسندهای را به سوی خودبودگی و استقلال میبرد. من در جوانی و آغاز کار شاعری از چهار شاعر خوب ایرانی: شاملو، فروغ، سپهری و نادرپور تأثیر گرفتم. از نادرپور و سپهری «تصویر شعری»، از فروغ سادگی و بی شیله‌پیلهگی، و از شاملو نگاه اجتماعی و زبان استوار را آموختم.

 

 

این گفتگو را بدون سانسور در این آدرس بخوانید

 

 

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ حامدرحمتی
86/12/28
بهار ادامه مهرباني تو بود ...

 

 

دعاي كوروش كبير

 

دعاي كوروش كبير

 

.

.

.

 

روزها به همين سادگي مي گذرد زندگي با ما كنار مي آيد ما با زندگي اما نه ،بالاخره سال 86 با تمام خوبي ها و بدي ها بايد برود تا شرمساري براي بهار بماند ولي بهار هميشه جاي دوري نمي رود ما جاي دوري مي رويم و اين گردش فصل ها اخطاري بزرگ است شايد به منزله ي شوخي باشد شايد حرف حرف آورده است ولي بهار زيباست وقتي در پياده رو قدم مي زنم و چشمم به ماهي هاي سرخ بر مي خورد اين سرخي مرا به وجد مي آورد با اين وجود سبزه ها كه رديف به رديف در كنار گلفروشي ها و محوطه شهر ظاهر شده اند مرا به سختي متقاعد مي كند بهار در راه است.

 

 

...و ترانه اي از شهيار قنبري در ادامه مطلب


ادامه‌‌ی مطلب
+ حامدرحمتی
86/12/14
خشونت و ترس
 

تصمیم نداشتم به روز کنم ولی دیدن این عکس همواره حسی هولناکی را در من به وجود می آورد که برای من جای سوال دارد آمیختگی خشونت و ترس این عکس را دیدنی تر می کند نمی توانم علاقه ام را به عکس و عکاسی انکار کنم و به همین دلیل تصویر را به روایت خود تصویر دوست دارم.

پس شما هم ببینید...

 

عکس از محمد حسین صادقی

                                                   عکس از محمد حسین صادقی

 

 

  

     به کسانی که طناب را تجربه کرده اند برای تاب خوردن! 

 

     .

     .

     .

 

چهارپايه زير پاي تو را خالي نكرده بود   هنوز

تعادل جهان آخرين كلمه اي بود

كه روي لبان كودك نقش می بست

 

بوسه هاي سر به هواي تو به وقت خداحافظي از لبانمان مي ریخت

تا زير برف آب شود        نمي شود

زن ها بر مي گردند

زن ها با شتاب بر مي گردند

باد شوخي احمقانه اي مي كند

كودك از ميان رقص چادر ها به دنياي نا شناخته اي قدم مي گذارد

هزار روياي غبار گرفته و تلخ دهان باز کرده اند             

و شكلات به شكل نا معلومي از مشت كودك ناپديد مي شود

انگار برق آسانسور سالها رفته باشد 

معلق ميان زمين و هوا

.

.

.

ديگر پاكت ميوه  هم به انكار دستهايم اعتماد نمي كند

انارها به سرخي كدام اتفاق بو برده اند

كه در كف آسانسور سكندري مي خورند  و

زير پا له مي شويم

 

خانم ها...

آقايان...

 اين شوخي احمقانه همينطور ادامه دارد

و تعادل جهان آخرين كلمه اي ست

كه روي لبان كودك نقش مي بندد.

 

حالا يك عينك ته استكاني كم داري پدر بزرگ

       بارش يك ريز برف تو را پير مي كند! 

 

 

+ حامدرحمتی
86/11/30
ترجمه‌ي چند شعر حافظ موسوی به ترکی استانبولی
 

                                            

                                                 

Kuşlar seninle arkadaşlar

Kediler ayak sesinden kaçmıyorlar

Bocekler sen istediğin zaman

Terliklerin önünde üzanırlar

İçimdeki cenver sakin olmuş

Sen hangi dile konuşuyorsun.

گنجشك ها با تو دوستند

گربه ها از صداي پايت فرار نمي كنند

سوسك ها

_اگر تو بخواهي _

كنار دمپايي ها دراز مي كشند

جانور درونم آرام شده است

تو با كدام زبان حرف مي زني ؟!

 

 

 

این شعر ها را در وبلاگ حافظ موسوی بخوانید

این شعر ها را در وازنا بخوانید  

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ حامدرحمتی
86/11/16
شعر
 

عکس از بابک ونداد

 

به سعید توکلی و غم های بزرگ او ...

 .

.

.

 

درخت ها کنار جاده ایستاده اند

شیشه را پایین می دهم

خرگوش ها می دوند وسط جاده...

 

با شتاب اتومبیل کنار می آیم و

آسمان در امتداد بادکنک ها خاکستری می شود

 بند کفش هایم را سفت می کنم

خزه ها آرام روی هم دراز می کشند

و جنگل از آواز قورباغه ها خالی می شود

 

شیشه را به سرعت پایین می دهم

امسال لپ های خیس ما را ماه می کشد ؟

امسال در تاج محل سقوط بادکنک ها را تماشا می کنیم ؟

 

اما چه فرض های احمقانه ای

 روی سر در مسافرخانه ها نوشته اند:

_   اتاق خالی نداریم  لطفا سوال نفرمائید _

 

در تمام آن روز باور نمی کردم

بادکنک ها تهدید بزرگی برای آسمان هستند

که ناگهان صدای تو از لابه لای خزه ها بلند شد

انگار همه جا بودی ، اما نبودی

 

درخت ها همچنان کنار جاده ایستاده اند

بادکنک ها را به پیشانی آسمان شلیک می کنم

خرگوش ها می دوند وسط جاده...

 

                                                                                                            

                                                                                                             این شعر را در وازنا بخوانید

 

+ حامدرحمتی
86/10/30
آصف حالت چلبی

      

                 

آصف حالت چلبی هشت سال در مدرسه‌ی گالاتاسرای ترکیه تحصیل کرد. بعد از آن در آکادمی هنرهای زیبا توفیقی پیدا نکرد پس از آن به تحصیل در رشته‌ی علوم قضائی پرداخت و به تناسب این رشته به کار مشغول شد .چلبی با ادبیات فارسی بسیار آشنا بود او ترجمه‌های فراوان و موفقی از شعر فارسی به ترکی دارد. چلبی مدت‌ها در حوزه‌ی شعر کلاسیک فعالیت کرد و به همین دلیل با تجربه‌های فروانی به شعر آزاد علاقه نشان داد و جایگاه با ارزشی در شعر معاصر ترکیه پیدا کرد.

آصف حالت چلبی را با آثارموفقی از جمله :

 

om mani padme hum _lamelif_He

از تصوف تاریخ ادیان و تمدن کهن شرق می‌شناسند، چلبی به جرات از شاعران تأثیر گذار شعر نوین ترکیه است، استانبول در شعر دیوان، اثر دیگری از این شاعر است که برگزیده ای از شعر شاعران ترک در این کتاب به چاپ رسیده است

 

Cep



seni rüyalarımda buldum
ve çok beğendiğim için
oradan çıkmak istemedim
şimdi derinlikte
ve genişlikteyiz
ve bizzat
rüya
ben'im

kendi kendimi görüyorum
ve kendi içimde seyretmekteyim
bir cebim var ki
karanlıktır
oradan oyuncak güneşler
bahçeler
ve denizler çıkar
ve bıkınca onları başka bir cebime atarım

en güzel oyuncağım sen
bahçelerimin beni eğlendirmediği zaman
gel
ve beni avut

 

 

جیب

 

تو را در رؤیاهایم پیدا کردم

و به خاطر این که بسیار پسندیدم

نخواستم از آن جا خارج شوم

حالا در عمق و حجم نا‌معلومی هستیم

و شخصا ً

رؤیا مال من است

خودم، خودم را می بینم

و درون خودم در گردش هستم

یک جیب دارم که

تاریک است

از آن‌جا خورشیدهای اسباب‌بازی، باغچه‌ها

و دریا‌ها بیرون می‌آیند

وقتی‌که به ستوه می‌آیم

آن‌ها را در جیب دیگرم می‌گذارم

زیباترین اسباب‌بازی من تو هستی

وقتی‌که باغچه مرا سرگرم نمی‌کند

بیا و مرا آرام کن.

 

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ حامدرحمتی
86/09/30
شعر
 

 

اين عكس جزو عكس هاي برتر رويترز است.

.

.

. 

چند ساعت بعد
مردی از اتوبوس شرکت پیاده می شود
با پیراهن چها ر خانه ای که هر خانه اش متروک است.
هر صبح با نعره ی گل های شیپوری
از خواب سنگین تخت بر می خیزد
به فنرهایی که روح اش را قلقلک می دهند
اخم می کند

قامت دیوارها به واسطه ی جهش دو کبوتر ان قدر مغلوب می شود
که مثل همیشه فراموش می کند امروز اخر هفته است
و همسرش در گوشه ای از آشپز خانه دلش را صابون می زند

امروز آخر هفته است
تلفن ها بی قرار می شوند
وقتی که عجله دارم
شیب پله ها تند می شوند
تند مثل ضربان قلب پرنده ای که آوازش را از یاد برده است
امشب زود به خانه می رسم
امشب پلک هایمان را ارام ارام به روی شب می بندیم
این تصویر ها مرا به یاد فیلم های کوتاه می اندازد

امروز اخر هفته است
نمی خواهم فاصله ها به ترتیب ... به ترتیب .... (الان می گویم)
ستاره های روی بام باشد .
عزیزم
این ترافیک گاهی مرا غافلگیر می کند

...چند ساعت بعد مردی از اتوبوس شرکت پیاده می شود.

 

+ حامدرحمتی
86/08/22
گفتگو با دکتر پروین سلاجقه
 

 

 

 

 

ارزیابی شما از نقدی که در غرب ارائه می‌شود چگونه است؟ متأسفانه یا خوشبختانه این متون ترجمه‌ای، از بدو ورود به کشور طرفداران زیادی داشته است به نظر شما خلاقیت منتقدان ِ ادبی در طی این سال‌ها محدود نشده است؟

 

 

پ س: واقعیت این است که من از کتاب‌های ترجمه شده در زمینه‌های نظری و نقد ادبی بهره‌‌‌‌ی زیادی برده‌ام بدون تردید آن چه امروزه نقد نظام‌مند وعلمی نامیده می‌شود به‌طور عمده مبتنی بر آرای نظریه‌پردازان غربی‌ست هر چند در کشور خودمان در دوره‌هایی از تاریح بحث‌های پراکنده‌ی نظری در باب ادبیات به‌ویژه در شعر داشته‌ایم (به ویژه در دوره‌ی معاصر) اما این بحث‌ها به جز در نظریه‌ی بیان کلاسیک (که آن هم به نحوی تحت تأثیر اندیشه‌های ارسطو است) به شکل روش‌مند و سازمان‌یافته ارائه نشده‌ است وبیشتربه صورت نوعی سخن نظری باقی مانده‌ است. امروزه هرکسی که کم و بیش با مقوله‌ی نقد ادبی آشنایی داشته باشد می‌داند که بدون تکیه بر نظریه نمی‌توان در نقد به جایی رسید و نقد، بی‌پشتوانه‌ی نظریه، سخنی ذوقی بیش نیست به هرحال وقتی که در داخل کشور نظریه‌پرداز ادبی نداریم جز استفاده از متون ترجمه چاره‌ای نیست از طرفی، به نظر من آن‌چه مربوط به یافته‌های علمی  و دانش بشر است شرق و غرب ندارد، "انسانی" و "جهانی"‌ست به هر حال استفاده از کتاب‌های نظری که در سال‌های اخیر به دست مترجمان ارزشمند کشورمان ترجمه شده‌ است، نه تنها خلاقیت منتقدان ما را کم نمی‌کند بلکه باعث خلاقیت آن‌ها می‌شود و روش شناسی نقد را به آن می‌آموزد و در نتیجه بر پویایی نقد در کشور ما تأثیر می‌گذارد که بدون تردید نتیجه‌اش در سال‌های آینده به نفع ادبیات ما تمام می‌شود.

 

گفتگو با دکتر سلاجقه در وازنا

وب سایت دکتر پروین سلاجقه


ادامه‌‌ی مطلب
+ حامدرحمتی
86/08/09
 

         

 

انگار مرگ سالها در جدال با تیرداد نصری بود این اتفاق نابه هنگام

را به جامعه ادبی ایران تسلیت می گویم.

 

ايستگاه آخرين

 

 

پس از باران های بسيار
باران های بسيار
باران های بسيار
از قطار پياده شديم ، گفتيم :
« ….. ايستگاه آخرِمان اين بود »