
عکس از خودم
به سعید توکلی و غم های بزرگ او ...
خرگوش ها می دوند وسط جاده...
با شتاب اتومبیل کنار می آیم و
آسمان در امتداد بادکنک ها خاکستری می شود
بند کفش هایم را سفت می کنم
خزه ها آرام روی هم دراز می کشند
و جنگل از آواز قورباغه ها خالی می شود
شیشه را به سرعت پایین می دهم
امسال لپ های خیس ما را ماه می کشد ؟
امسال در تاج محل سقوط بادکنک ها را تماشا می کنیم ؟
اما چه فرض های احمقانه ای
روی سر در مسافرخانه ها نوشته اند:
_ اتاق خالی نداریم لطفا سوال نفرمائید _
در تمام آن روز باور نمی کردم
بادکنک ها تهدید بزرگی برای آسمان هستند
که ناگهان صدای تو از لابه لای خزه ها بلند شد
انگار همه جا بودی ، اما نبودی
درخت ها همچنان کنار جاده ایستاده اند
بادکنک ها را به پیشانی آسمان شلیک می کنم
خرگوش ها می دوند وسط جاده...